حرفهای تلخ در روح حک میشود، تحقیرها روی تن آدم خزه میبندد. تمام روزهای امسال، آخرین روز اسفند سال قبل در من نفس میکشید، دستم بیحس میشد، دهانم خشک میشد و نفسم به شماره میافتاد. نفس عمیق میکشیدم، خودم را میزدم به هزار راه رفته، به پرحرفی تا آرام بگیرم، فراموش کنم، زندگی کنم. اما باز دستی با خشونت میآمد، تکانههای خشونت بار ماشین تنم را میلرزاند، دستم را حائل روح و تنم میکردم، اشکهام را سد میکردم تا خودم را نجات بدهم، کودکم را نجات بدهم. تقلا که میکردم نجات پیدا میکردم، اما کبودی تحقیر در روحم باقی میماند، رنگ ارغوانی سیری که نه پیراهنم، نه پوستم که گوشتم شده بود.
رهایی محال است جانکم. نبین که در خودم مچاله میشوم تا تو را از خون خودم بالا بکشم.
پ.ن: به تاریخ ۲۷ اسفند ۱۴۰۲ بندی در دلم گسست بیبازگشت.