میزانتروپ

حرف‌های تلخ در روح حک می‌شود، تحقیرها روی تن آدم خزه می‌بندد. تمام روزهای امسال، آخرین روز اسفند سال قبل در من نفس می‌کشید، دستم بی‌حس می‌شد، دهانم خشک می‌شد و نفسم به شماره می‌افتاد. نفس عمیق می‌کشیدم، خودم را می‌زدم به هزار راه رفته، به پرحرفی تا آرام بگیرم، فراموش کنم، زندگی کنم. اما باز دستی با خشونت می‌آمد، تکانه‌های خشونت بار ماشین تنم را می‌لرزاند، دستم را حائل روح و تنم می‌کردم، اشک‌هام را سد می‌کردم تا خودم را نجات بدهم، کودکم را نجات بدهم. تقلا که می‌کردم نجات پیدا می‌کردم، اما کبودی تحقیر در روحم باقی می‌ماند، رنگ ارغوانی سیری که نه پیراهنم، نه پوستم که گوشتم شده بود.

رهایی محال است جانکم. نبین که در خودم مچاله می‌شوم تا تو را از خون خودم بالا بکشم.

پ.ن: به تاریخ ۲۷ اسفند ۱۴۰۲ بندی در دلم گسست بی‌بازگشت.

+   یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲  22:55   n  | 

ای تنها، ای غریب، ای الف تک افتاده در برهوت نامردمی، روزی مزارت را پیدا می‌کنم و تا وقتی زنده باشم به یادت می‌آورم و به دیدارت می‌آیم.

+   یکشنبه هجدهم دی ۱۴۰۱  12:37   n  | 

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی

مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی

بنای مهر نمودی که پایدار نماند

مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی

دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودت

به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی

+   سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱  17:34   n  | 

چه سال‌ها که در سکوت با ریشه‌های تو سخن گفتم، گفتی بی‌پاسخ، گویی بی‌میدان، در فضایی خالی از آدمی، با کبوترانی در پرواز که بی‌نشستن بر بامی در فضایی ابدی می‌چرخیدند.

زندگی من تماشای پرواز این کبوتران در سرم بود، زمانی که زمان سر برافراشتن داشتم. شوقم این بود، تماشای صعود چیزی خودانگیخته از سینه‌ام به سرم در لحظات کوچکی که رقت روحم را باز می‌یافتم. 

من شب‌تاب کوچکی داشتم در سرم که ظلمت را روشن نمی‌کرد ولی راه را نشانم می‌داد. 

+   دوشنبه بیستم دی ۱۴۰۰  13:12   n  | 

درخت‌های کهن‌سال سنگین‌تر شکوفه می‌کنند، می‌دانستی؟ در عمق استخوان‌های فرسوده‌ام، هر چقدر زمستان نقره‌فام‌ترم می‌کند، خواب‌هایم عمیق‌تر بهار را یاد می‌کنند. سکوت، این سکوت سرد، لاک ِ بلاتکلیف من را بی‌وقفه سخت‌تر می‌کند تا در اندرون نرم‌تنی خیال‌پرور و واقعیت گریز بمانم.

جایی باید برای سخن گفتن می‌بود، گوشی برای شنیدن، شانه‌ای برای آویختن. نبود، کاش سراسر بیابان و بی‌کسی بود ولی سراب نبود. دیگر مردنم هم به همین راحتی‌ها نیست. امروز دیدم که یکی از کابوس‌های کودکی‌ام از زبان کسی واقعیت شد، اندک موهای تیره‌ام سپید شد. هراس آینده‌ی کودکم آمد نشست توی سینه‌ام، تپش قلب آتش شد و سوختم. برف می‌آمد، من شکوفه کرده بودم، سوختم.

+   شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰  23:43   n  | 

کودکم هول و هراس هزار ناکامی با من راه آمده تا تو هست شدی، تا خاک ناامیدی‌های من را خراشیدی و سر کوچکت را رو به آفتاب بالا کشیدی. آفتابی که می‌دانم گرچه گرمت می‌کند اما تابستان‌های داغ تجربه‌های عقیم را هم بر تو خواهد گذراند. گیرم تن من همه گهواره‌ی تو تا ابد، اما تو هم انسانی و ناگزیر از رنج؛ و مژده که رنج‌ها چه بسا بهای زیبایی‌های این زمین‌اند که تو یکی از آن‌هایی.

لغزش نرم و گاه تپنده‌ی تو در تنم قصه‌ی گذر هزار شب سیاه است چون موج شبرنگ موهای تو. اما زیبای من، هزاران هزار کلمه به تو خواهم آموخت تا برای زیبایی‌های گذرا آیینه بگیری و به قول شاملو "ابدیتی بسازی" از زیستن و موهبتی. چشم‌های تو چشم‌های مردی است که دوستش دارم ولی دست‌های تو ادامه‌ی دست‌های من است، بلندتر، کشیده‌تر و حتماً تواناتر در لمس لحظه‌ها و بند کردن خوبی‌ها که تو زاده‌ی پاکیزه‌ترین و ناشناخته‌ترین قسمت روح منی که او قدم به آن گذاشت.

+   سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹  15:2   n  | 

حسرت نمی‌خورم که رفته رفته و زمان خیابان یک طرفه است.

حسرت نمی‌خورم که به هیچ ترفندی نمی‌شود جوانی از سر گرفت و جور دیگری زندگی کرد. اگر زمین سفتی که روی آن ایستاده‌ام گواه اکنون است چیزی جز لحظه‌ی حال به دست نیست و گذشته خوابی است که خرگوش روح من سبک پنداشتش و به باد دادش.

حالا تنهایی تنهایی نیست، مجالی برای افسوس نیست، تغییر کُندخو و عمر گریزپا است ولی زمین زیرپایم سفت است و گواه این است که من روی خاکم نه زیر آن و باید اندک موهای تیره‌ی باقی مانده را سپید کنم، استخوان‌ها را بفرسایم و از تعداد سلول‌های خاکستری حافظه بکاهم: باید شیب رو به زیر خاک را زندگی کنم.

+   سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۸  20:24   n  | 

وقتی تصمیم گرفتی بروی هرگز به پشت سر نگاه نکن. ویرانه‌ها را با غرور روزهای شکوهمندشان تنها بگذار.

روزهایی در پیش است که دیگر سوی رفتگان را نظری نیز حوالت نکنیم و به راهی دیگر رویم که شادکامی است و وفا. طعنه نیست، چشم‌اندازی سبز هست در فراسوی شهرنشین ذهنم که مرا زنده نگاه داشته است و به وقت نبردهای خونین از باروت و خاکستر ِخاطرات عبور داده است. طعنه نیست. آن خیال برهنه که در تنگنای اندیشه‌ی من خفته، جامه بر تن خواهد کرد و به پیشبازش خواهد رفت.

+   دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۵  15:20   n  | 

چگونه من ِ گره‌خورده کلاف شدم در خودم؟ چگونه تو مرا گشودی، نه به دندان، که به سرانگشت؟ چگونه باد وزید، پرده‌ها جفت شد، پنجره‌ها بسته شد و باران از غبار درون من دل‌انگیزترین عطرها را ساخت؟

در مشاهده‌ی دست‌های بسته‌ات اقیانوس‌ها به دیدار من آمدند، در رشته‌ی یک موج مرا بسته‌ی تو کردند تا بروم و بیایم و در این جذر و مد تا ابد آونگ تو باشم. 

چگونه مرا قوس و قزح کردی؟ من که خاک بودم و خوابم چیزی نبود جز سفالینه‌ی یادهای رفته‌گان! من که جز ذرات خودم، جز خانه‌ی گِلین خودم چیزی را نمی‌شناختم، جایی را بلد نبودم.

چگونه بیدارم کردی؟ چگونه مرا خواستی و خواستی که بخواهمت؟

خاک جز تمسخر نبود، آب جز تلاطم، باد جز ویرانی و نور سوسویی که به چنگ نمی‌آمد. چه کردی تو؟ چگونه مرا گشودی؟ چگونه خواندی؟ چگونه ربودی؟ جز چنگی شکسته چه بودم؟ جز استخوانی که از مفصل به در شده بود؟

چه بودم من؟ چه کردی تو؟

*مولانا

+   دوشنبه پنجم مهر ۱۳۹۵  14:54   n  | 

خود را به یاد آر، آن‌گونه که عزیز کسی بودی و جز ماه بر پیشانی‌ات گذر نداشت. خود را به یاد آر با واژه‌هایی که چون در تو می‌خفتند در هیأت یک نوزاد یک روزه از خواب برمی‌خواستند و در نخستین نورها و صداها معجزه می‌شدند. خود را به یاد آر آن‌گونه که خنده ریسمان بود، دلخوشی‌ها رسن و غم‌ها چاه‌های کم‌آبی که می‌شد به شیطنت تنها سنگی در آن‌ها افکند.

خود را به یاد آر در تنهایی، در باران، در پاییز برگ‌ریز و در انتظار برف در پیاده‌روهای مفلوک وقتی شال‌گردن‌ات را محکم می‌کردی و در روحت چراغ رقت کوچکی روشن بود. 

خود را به یاد آر. هزار لایه اشک، هزار لایه آب، بر گردت گرداب، خود را به یاد آر.

+   سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۵  10:10   n  | 

زخم به قاعده خوردن و نشستن در زاویه‌ی تنگ مثلثی که از سوی چشم سومی می‌آید، نه آن ِ تو، نه آن ِ من...

آموخته‌ام که بر گوشه‌های زاویه‌دار ارواح قدم نزنم. آیا آموخته‌ام؟ آموخته‌ام که اگر سیم‌خارداری در پیرامون نیست، خارهای درون هست. آیا آموخته‌ام؟

به شیوه‌ی آدمک‌ها خندیدم، بر خود گریستم. من بدی‌های شما را به میراث برده‌ام و به یادگار زخمی‌شان می‌کنم بر تن دیگری. آیا من هم زخم خواهم زد؟

بهتر آن است که در زاویه‌ی تنگ مثلثی بنشینم و در ریاضتِ رهایی ِدوایر رویا ببینم: رویایی به قاعده که از هیچ گلیمی پایم را به در نمی‌کند.

حالا تو بخند به طعنه! آموخته‌ام.

آموخته‌ام آیا؟

+   جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵  9:52   n  | 

سیمور کلمه‌ها من را رها کرده‌اند، معانی من را رها کرده‌اند، فقط تصاویرند که می‌آیند، دستم را می‌گیرند و لال و گنگ در برهوتی از حس‌های بی‌نام رها می‌کنند. بگو که بود آن که قبل از بردنم به پای چوبه‌ی دار چینِ پیراهن‌م را صاف کرد و موهایم را شانه زد؟ سیمور، نامِ تو آخرین سکه‌ی من است، با نام‌ت هوا بخرم، نان یا مرگ؟

سیمور این تن نیم‌گرمی که از انتهای بی‌دلی خود تاب می‌خورد من‌م که بر گرد تصاویر شکنجه می‌گردم. سپید چون برفِ روی برفِ دم سحر می‌خواهم پاکیزه باشم پیش تو، نه گل‌آلود و مکدر چون برفِ آبدار روی خاک. 

سیمور باران بارید کسی مرا نخواست، برف بارید کسی مرا نخواست، هوا آفتابی شد کسی سراغی از من نگرفت. فقط در طوفان باد تکه‌هایی از این و آن را به سوی من آورد، تکه‌‌هایی که وقتی هوا صاف شد آمدند و باز پس‌شان گرفتند. 

سیمور، نامِِ مرا بین لب‌هایت تقطیع کردی، بال‌هایت را نشان‌م دادی، استخوان‌های مرا به پرواز خواندی، پس بنشین و بگذار تنم را بنشانم. بگذار بگذرم و بیایم.

خسته‌ام و خانه‌ی من این تن نیست.

+   سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۵  14:28   n  | 

یک وری نشسته بود، پیراهن گلدارش روی نرمی تن‌ش موج زده و زیر زانوهاش جمع شده بود. کتاب مقالات شمس روی پاهایش بود و با یک دست محافظت و تورق می‌شد. با دست دیگر گاهواره‌ی آریانا را در کشاکشی زنانه می‌جنباند. گاهی لبخندی به قاعده‌ی لذت، لب‌هاش را نیمه‌باز می‌کرد و باز می‌بست ...


ادامه مطلب
+   یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۵  19:14   n  | 

واژه‌ها را سر یاری نیست. انفعال بارانی است که بر محیط ِ جسمانی تردیدها می‌بارد، به اعماق نمی‌رسد. حافظه‌ام از سوال و جواب رنگ باخته، نمی‌دانم این چه آمدنی بود و چه رفتنی.
وجود عدم را افسانه می‌کند ولی زورش تا آن جا می‌رسد که جای خالی چیزی را که روزی بود و دیگر نیست به سیاه چاله‌ای بدل می‌کند که احتمال تمام نورها را به خود می‌کشد.
قحط نور نیست، اما قحط روشنی است. دستی که در گریبان می‌برم هر بار تنها در کسری از ثانیه به چهره‌ها نور می‌پاشد و دیدنی که نمی‌پاید کم از کوری نیست.
نمی‌دانم این چه آمدنی بود و چه رفتنی. نمی‌دانم چرا باید نبود چیزی آنقدر در آدمی متراکم شود که زمان را با همه‌ی سبکی‌اش، سنگین کند و به را‌ه‌های دیگر بکشاند؟
انگار تقدیر نمایش سایه‌ای ِ بودن‌ها و نبودن‌هاست.

+   چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴  21:28   n  | 

بودن‌ات را می‌خواستم، در سلامت ِ انزوا، در سکوت ِ لابه‌لای نت‌های قطعه‌ی Für Alina ی ِ آروو پرت. دوست داشتم لحظات را در تو متراکم کنم. خلوت ِ نگاه و دست‌های تو که لابه‌لای موهایم تابید، تنهایی‌ات را باور کردم، نه! تنهایی‌ات را باور نکردم، فقط باور کردم، نمی‌دانم چه چیزی را.

هر کس کلمات خودش را دارد، سطرهای خودش را، متن خودش را. من گمان می‌کردم لابه‌لای سطرهای تو، جایی برای ما هست، جایی برای سکوت، جایی برای آن که دست هم را بگیریم و هیچ چیز از همدیگر نخواهیم. نمی‌دانم، نه! می دانم، سطرهای شلوغ نمی‌خواستم، یک موسیقی تند با انبوه آدم‌هایی که دور نت‌ها می‌چرخند و پیچ و تاب می‌خورند نمی‌خواستم. من دست یا سطری لابه‌لای سطرهایم، بین دست‌هایمان نمی‌خواستم. من هیچ گمان نمی‌کردم بخواهی جوهر بپاشی بین سطرهای مشترک‌مان که آن طور برایم عزیز بودند....

من یله شده بودم در سکوت بین نت‌ها، سکوت ِ بین کلمه‌ها، سکوت بین سطرها و سکوت ِ سپید خلوتی که ساخته بودیم، گمان می‌کردم سکوت امن‌ترین جای این دنیای پرهیاهوست. گمان می‌کردم سکوت اعتماد است، نمی‌دانستم این سکوت معنی کتمان و پنهان کاری و انکار می‌دهد. چه می‌دانستم این سکوت به ساده‌گی من برگزار شده و تو از روز نخست من را با این سکوت سربریده‌ای...

موسیقی متن: Für Alina/ Arvo Pärt

پ.ن: این پست در اصل بیست و یک شهریورماه نوشته شده و آخرین نوشته‌ی من است که اینجا ثبت می‌شود.

+   چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴  20:21   n  | 

مطالب قدیمی‌تر